عدم نظارت بر بازار و گرانی های کمرشکن /نبود حکیم درمان گر / ضعف شدید اجراییات شهرداری
اکثر مغازه های در ابعاد۱۲و ۳۰ متر برای سدّ معبرکم است، تازه چند صندلی هم سر خیابان چیده اند تا کسی نتواند درمحل قانونی پارک کند! از طرف دیگر هم مغاز ه ها وپیاده روها را هم؛ تصرّف می کنند و خلاصه به طور کلی خیابان را می بندند و بر روی سکوها و چهار چرخ ها و غیره، انواع میوهها و سایر اجناس و کالاهای خود را می چینند! میوه ها و سبزی ها و کالاها و اجناسی که هیچ کدام نرخ نامه و حساب و کتاب درستی ندارند.
نه بیمه ای، نه عوارضی، نه هزینه ای. هیچ کس هم نمی تواند کوچک ترین اعتراضی بکند برای این که اعتراض همان و درگیری و نزاع و چاقوکشی و بعد از آن هم، پاسگاه و مامور و دادگاه و دردسر پشت دردسر برای این که مثلا گفته ای آقا، حداقل بساط ات را کمی عقب تر بچین تا مردم بتوانند حرکت کنند! در سوی دیگر، دور میدان یا گوشه ای از یک چهار راه شلوغ؛ کارگرهای فصلی، پیر و جوان و کوتاه و بلند و تکیده و لاغر، ماله و شاقوا و تراز و کلنگ و قازمه ای را در یک گونی گذاشته اند، سیگار می کشند و خودشان را از انبوه جمعیت دور کرده اند که مثلا یکی بیاید و آن ها را سر کار ببرد، امّا دریغ از کار،! آن ها در واقع تکدی گری می کنند و محترمانه از این یکی و آن یکی غذا یا کمی پول می گیرند!روبروی بیش تر مغازه ها آشغال های زیادی از طرف مغازه وارها و دوره گردها و دست فروش ها ریخته شده که چهره زشتی به خیابان ها و میدان ها داده، انگار که شهر نیست؛ یک زباله دانی بزرگ و بی در و پیکر است!
کمی آن طرف تر؛ یک نیسان وانت و پایین تر از آن یک وانت بار پیکان؛ هر کدام میوه های شان را علاوه بر داخل ماشین هایشان، روی سبدها و صندوق هایی بر سطح زمین ریخته اند و با خطوط کج و معوج؛ مثلا نرخ میوه ها را روی یک تکه مقوا نوشته اند و به خودروهای شان آویزان کرده و یا در لابلای میوه ها گذاشته اند، نرخ هایی که مشخص نیست چه کسی و چطور آن ها را مشخص کرده است!
مامورهای نیروی انتظامی و سدمعبر و تعزیرات از راه می رسند، پنج – شش نفری می شوند که سوار سه خودرو هستند. خودروهای شان را موقتا در ازدحام مردم و ترافیک ماشین ها، متوقف می کنند و هنوز پیاده نشده اند، دست فروش ها بساط شان را جمع و جور کرده اند و هریک داخل مغازه ای رفته اند.
جناب سرهنگ فلانی را می شناسید، پسرعموی پدر دامادمان است، سلام رساندند و گفتند….
آقا…. آقا…. راننده پراید، چرا سوبله پارک کردی؟!، حرکت کن…. جریمه ای در کار نیست، چون که غالبا دوبله و سوبله پارک کرده اند و جایی برای حرکت دیگر خودروها نگذاشته اند!
مامورهای هیکل مند و پُر زور اجرائیات هم، بالا و پایین می روند و توپ و تشر می زنند و ترازوهای چند دست فروش را باخود می برند و دست فروش هاهم به دنبال آن ها روانه می شوند و التماس می کنند که ترازوهای شان را پس دهند. البته این مانور دادن ها و عرض اندام کردن های ماموران اجرائیات ره به جایی نمی برد و بالاخره یک ترازو را پس می دهند و دو تای دیگر راباخودشان می برند. کاری که هیچ تاثیری بر این روند بی نظمی و هرج و مرج ندارد!
خانمی بایک فروشنده جرّ و بحث می کند: آقا روبروی تان را نگاه کنید، اون دست خیابان، همین سیب قرمز استخوانی را که شاید از سیب شما بهترهم باشد، کیلویی ۳۰ هرارتومن می فروشد، شما چرا ۴۵ هزارتومن می دهید؟!
فروشنده نگاه عاقل اندر سفیهی به زن می کند و می گوید؛ خوب اگر سیب اون بهتر و ارزان تره، چرا ازش نخریدی؟ بعد کمی صدایش را بلند می کند و ادامه می دهد: خانوم اون مغازه دار نیست، دست فروشه میوه هاش رو اون جا می چینه، نه کرایه دکان میده، نه پول آب و برق و گاز و شارژ محل و عوارص و بیمه و هزار کوفت ک زهر مار دیگه…. کجای کاری خانوم! من ماهی ۴۰ میلیون فقط اجاره دکان میدم!
زن؛ با ناراحتی می گوید؛ چه ربطی داره آقا؟! مگه ما باید کرایه دکان شما رابدهیم، مگه می شه یه جنس دونرخ داشته باشه؟!
میوه فروش می گوید بفرما خانوم… بفرما برو پی کارت سرجدّت، هزارتا بدبختی داریم، حوصله ی تو یکی رو دیگه نداریم!
این ها نمونه های کوچکی از مشاهدات من به عنوان یک خبرنگار از اوضاع شهرمان است، وگرنه صدها مورد از این ها بدتر هم در باره ی سایر اجناس مثل گوشت قرنز و مرغ و ماهی و روغن و حبوبات و قارچ و لبنیات و غیره، در طول شبانه روز، قابل مشاهده و احساس است، گویی به قول مادر بزرگم این شهر صاحب ندارد، فروشنده ها هرکدام برای خودشان یک نرخ تعیین می کنند، راننده ها که انگار اصلا رانندگی بلد نیستند، مغازه دارها به فکر مُردن و روز قیامت نیستند، بعضی از فروشنده ها که علنا به مشتری ها توهین می کنند و حتی گاهی از دهان شان حرف های زشت و نابهنجار بیرون می آید، دست فروش ها که همه خیابان ها را قُرُق کرده اند، زباله گردها به تعداد زیاد، در گوشه و کنار شهر و در خیابان های شلوغ، درمیان باکس های فلزی زباله به دنبال مقوا و نایلون و پلاستیک و قوطی های نوشابه و فلزات هستند، مامورها هم می آیند و می روند… نهادهای نظارتی و اتحادیه های صنفی هم که انگار کشک! پس چه کسی باید به وضعیت این شهر رسیدگی کند؟!
با این گرانی سرسام آور و مردمی که درآمد ماهیانه شان شاید یک ششم هزینه های زندگی شان راهم تامین نمی کند، چطور گوشت کیلویی پونصد و ششصد و هفتصد هرار تومان بخرند، تازه اگر قصاب ها میزان استخوان هایی را که فقط باید جلو گربه خا انداخت، به مشتری ها قالب نکنند. امان از نرخ ماهی که دیگر جز کسانی که ماهیانه پنجاه تا شصت میلیون تومن درآمد دارند، هیچ کس توانایی خرید هیچ گونه ماهی را ندارند!
انتهای پیام/


















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰