جامعهشناسی ایرانی و سکوت در برابر غرب؛ وقتی معیارها دوگانه میشوند
گزارشهای منتشرشده از فرانسه، ایتالیا، بلژیک و آلبانی از گسترش نارضایتیهای اجتماعی و اقتصادی و در مواردی تبدیل اعتراضات به خشونت حکایت دارند. این وقایع، صرفنظر از داوری سیاسی درباره معترضان یا دولتها، پرسشی جدی پیش روی جامعهشناسان قرار میدهد: چرا جامعهای که سالها در بخش مهمی از ذهنیت روشنفکری ما نماد عقلانیت، مدنیت، قانونگرایی و نظم اجتماعی بوده است، خود با چنین تناقضهایی روبهرو میشود؟ و مهمتر اینکه، چرا این واقعیتها در بخشی از جامعهشناسی ایرانی، آن حساسیت نظری و پرسشگریای را برنمیانگیزد که در مواجهه با مسائل ایران شاهد آن هستیم؟
مسئله، نه انکار دستاوردهای جوامع غربی است و نه نادیدهگرفتن تفاوتهای تاریخی و اجتماعی میان کشورها. مسئله، معیارهای دوگانه در تحلیل جامعه است.
کافی است در ایران اتفاقی رخ دهد؛ قلمها تیز میشوند، نظریهها به میدان میآیند، از بحران جامعهپذیری و انسداد سیاسی تا خشونت ساختاری و فروپاشی اعتماد اجتماعی، همهچیز موضوع تفسیر قرار میگیرد.
اما هنگامی که در جوامع اروپایی، خشونت خیابانی، تخریب و غارت رخ میدهد، چرا از بخشی از همان جامعهشناسان صدای تحلیل متناسب و پیگیر کمتر شنیده میشود؟ چرا جامعه ایران باید همواره زیر ذرهبین باشد، اما غرب گاه پشت اعتبار تاریخی و تصویر آرمانی خود پناه بگیرد؟
این پرسش به مسئلهای عمیقتر بازمیگردد: غربزدگی معرفتی؛ یعنی وضعیتی که در آن، غرب نه فقط یکی از موضوعات شناخت، بلکه به معیار مسلط شناخت و داوری درباره دیگر جوامع تبدیل میشود.
در چنین وضعیتی، جامعهشناس ممکن است بیآنکه خود متوجه باشد، جامعه خویش را با مفاهیمی تحلیل کند که اعتبارشان را از مرجعیت فکری غرب میگیرند، اما هنگام مواجهه با واقعیتهای ناسازگار با تصویر آرمانی غرب، همان دستگاه نظری را به کار نگیرد.
گویی نظریهها برای نقد ما ساخته شدهاند، نه برای فهم همه جوامع؛ گویی آنچه در ایران نشانه یک بحران عمیق اجتماعی تلقی میشود، در اروپا صرفاً حادثهای گذرا یا استثنایی است.
ادوارد سعید در نقد شرقشناسی نشان داد که چگونه دانش و بازنمایی، در نسبت با قدرت، میتوانند تصویری نامتقارن از «ما» و «دیگری» بسازند؛ تصویری که در آن، دیگری موضوع داوری و تفسیر است، اما خودِ داوریکننده کمتر در معرض پرسش قرار می گیرد. میتوان با الهام از این نقد، پرسید آیا در بخشی از نگاه روشنفکری ما نیز چنین وارونگیای شکل نگرفته است؟
آیا درباره جامعه خود، هر رخداد را نشانه یک مسئله بنیادین نمیدانیم، اما درباره غرب، حتی واقعیتهای تکاندهنده را با اغماض از کنار تصویر تثبیتشده مدنیت عبور نمیدهیم؟ به بیان دیگر، آیا آنچه درباره «آنها» رخ میدهد، گاه قابل چشمپوشی میشود، در حالی که کوچکترین رخداد درباره «ما» به مسئلهای بزرگ و گاه به نشانهای برای داوری درباره کل جامعه تبدیل میشود؟
البته از چند واقعه نمیتوان درباره تمام جامعه اروپا حکم صادر کرد؛ همانطور که نمیتوان جامعه ایران را با چند تصویر و رویداد توضیح داد.
اما همین اصل، مسئولیت جامعهشناس را سنگینتر میکند، نه سبکتر. اگر خشونت در ایران باید در بستر تاریخ، ساختار قدرت، نابرابریها و شرایط اجتماعی تحلیل شود، خشونت در اروپا نیز به همان دقت نیاز دارد.
نه ستایش کلی از غرب تحلیل است، نه محکومیت کلی آن؛ تحلیل از جایی آغاز میشود که تصویرهای ازپیشساخته را کنار بگذاریم و از خود واقعیت سؤال کنیم.
نقد من متوجه همه جامعهشناسان ایرانی نیست؛ متوجه آن بخشی از فضای دانشگاهی و روشنفکری است که در برابر جامعه خود پرحرف و در برابر تناقضهای الگوی فکری مورد اعتمادش کمحرف میشود.
جامعهشناسی، اگر قرار است شأن علمی خود را حفظ کند، نمیتواند در یک جغرافیا منتقد و در جغرافیایی دیگر ملاحظهکار باشد.
غرب نیز موضوع جامعهشناسی است، نه معیار مصون از نقد آن. استقلال فکری جامعهشناس ایرانی از جایی آغاز میشود که جرئت کند نهفقط جامعه خود، بلکه الگوها و مرجعیتهایی را هم که با آنها جامعه خود را میسنجد، به پرسش بکشد.
پایان پیام/



















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰