مولانا؛ وقتی شعر، راهی به سوی انسان میشود
از مولانا که سخن میگوییم، در حقیقت از شاعری حرف نمیزنیم که فقط در گذشته زندگی کرده است. مولانا هنوز در میان ماست؛ در پرسشهایی که از خود میپرسیم، در رنجهایی که پنهان میکنیم، در شادیهایی که گاهی فراموششان میکنیم و در لحظههایی که احساس میکنیم چیزی در درونمان نیازمند تغییر است.
شاید راز ماندگاری مولانا همین باشد؛ او درباره انسان نوشته است و انسان، با وجود گذشت قرنها، هنوز همان انسان جستوجوگر است؛ همان موجودی که گاهی خودش را گم میکند و دوباره به دنبال خویشتن میگردد.
مولانا برای من فقط صاحب «مثنوی معنوی» و «دیوان شمس» نیست. او صدایی است که به انسان یادآوری میکند در پسِ ظاهر زندگی، جهانی عمیقتر وجود دارد؛ جهانی که برای دیدنش باید گاهی از عادتهای همیشگی فاصله گرفت و به درون خود نگاه کرد.
در شعر مولانا، عشق تنها یک احساس میان دو انسان نیست. عشق میتواند نیرویی برای دگرگونی باشد؛ نیرویی که انسان را از خودِ محدودش عبور میدهد. شاید به همین دلیل است که وقتی اشعار او را میخوانیم، گاهی احساس میکنیم مخاطب شعر خود ما هستیم.
مولانا از رفتن میگوید، اما مقصدش همیشه دور شدن نیست؛ از سوختن میگوید، اما سوختن را پایان نمیداند؛ از درد سخن میگوید، اما درد در جهان او میتواند آغاز یک شناخت تازه باشد.
این نگاه برای انسان امروز نیز اهمیت دارد. ما در روزگاری زندگی میکنیم که سرعت، فرصت اندیشیدن را از ما گرفته است. در میان انبوه خبرها، تصویرها، صداها و دغدغههای روزمره، گاهی خودمان را فراموش میکنیم. شاید در چنین روزگاری، بازگشت به مولانا نوعی بازگشت به خویشتن باشد.
او به ما یادآوری میکند که زندگی فقط آن چیزی نیست که دیده میشود. گاهی مهمترین اتفاقها در سکوت درون انسان رخ میدهند؛ جایی که هیچ دوربینی نمیتواند آن را ثبت کند و هیچ واژهای بهسادگی قادر به توضیحش نیست.
من فکر میکنم یکی از زیباییهای مولانا این است که نمیتوان او را فقط در یک تعریف خلاصه کرد. نمیتوان گفت مولانا فقط شاعر عشق است، فقط عارف است یا فقط اندیشمندی متعلق به قرن هفتم. او مجموعهای از این همه است؛ شاعری که اندیشه را با موسیقی کلمات درآمیخت.
پایان پیام/





















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰