قربان پدر ...
قربان پدر ...
در زیر پوست شهر
لایه های پنهان زیادی وجود دارد
مخفی، تاریک و بدور از هیاهو
دیشب که خانه ی پدرم بود با گپ و گفت های زیادی که بعد از مدتها دور هم بودیم و با یادآوری بعضی حرفهای خنده دار ، بساط رختخواب آماده شد
گذشت و گذشت
سروصدایی سبب شد که به ساعت گوشی موبایل نگاهی بیندازم ساعت دو و چهل و یک بامدادرا نشان میداد
پدرم را دیدم که مشغول صبحانه خوردن بود . ترکیبی از خواب و رؤیا را در ذهنم چیدم.
گفتم بابا صبح که نشده چرا الان بیدار
شدی؟
گفت خب باید بروم سرکار ، تازه دیرهم شده
حسابی خواب از سرم پریده بود و با یک استرسی داشتم خودم را آزار میدادم.
سنگینی پلکها ، آرام آرام مرا به دست خواب سپرد.
صبح شده بود
روز عید قربان
جای پدر خالی بود
جای وسایل کارگری پدر هم خالی بود
به خیابان زدم
صدای گوسفندان با یک ژست خاصی
پشت وانت، پشت نیسان، جایی هم پشت موتوری که صدای گاز دادن موتور سبب میشود گوسفند هم بیشتر سروصداکند
چند نفری کنار خیابان انگشتان خیس کرده را به پوست پول ها می مالیدند
زبان و انگشت همکاری میکردند تا زودتر شمردن تمام شود
به مرکز میدان کارگرها رسیدم
خسته تر از روزهای قبل، مردمانی را دیدم که بوی مهربانی میدادند ،دستها خالی بود ولی لبخندها سرجایش بود، گفت و گوی مردهایی که برای یک لقمه نان ، ساعت و زمان را تکان داده بودند
عاجز مانده بودند که جایی شلوغی شود و به یکباره همه سوار وانتی شوند غافل از اینکه این وانت برای یک آدرس توقف کرده بود
آری زندگی همین است
کارگر بودن
زحمت
و زخم هایی که بر بدن این مردان مرد
هست جز خودشان کسی نمیفهمد و کسی نمیداند
پدرم را در کناری دیدم با وسایل کارگری ، پدر صبح بیدار شدم جایت خالی تر از همیشه بود
امروز عید قربان است و تو بین زمین و زمان قرارگرفتی برای یک لقمه نان
امروز فهمیدم پدر جان که عید قربان
عید نزدیک شدن به قلب توست ، تویی که رنجها را پوشاندی تا لبخندها را بیشتر نشان دهید.
امروز همه در حال قربانی کردن هستند ولی تو قربانی شدی تا بجنگی برای زندگی
برای زنده ماندن
برای بودن
پدر من امروز تورا دیدم و دلم از خورشید تابان گرفت
تو خورشیدی که گرمتر از همیشه میتابی،
دلم از شهر و مردمانش گرفت که آیا در این شهر ، در این زندگی سهم تو چیست که امروز هم خودت را قربانی یک لقمه نان میکنی ؟!
پدر بنام تو شروع و بیاد تو پایان میدهم
دلم از شهر گرفته است
میروم دوباره و دور میشوم از همه
مردم، شهر ، زنده بودن
و میروم تا غصه هایم را زیر پوست شهر پنهان کنم
میروم و با باد فریاد میزنم
پدر امروز عید است
عید قربان
ولی مینویسم عید است
و میخوانم عید پدر،
عید یک لقمه نان!!!





















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰