چکامه‌ای در رثای خادم ملّت و شهید جُمهور؛

معراج سرخ صبوری

صالح نگار- چکامه‌ای در رثای خادم ملّت و شهید جُمهور؛ با عنوان «معراج سرخ صبوری»از دکتر محمّدابراهیم مالمیر استاد دانشگاه رازی :

 

باز هم خون شقایق ریخت اندر کوهسار
از قضا در خون نشسته چهره‌ سبز بهار

می‌رسد بانگ اذان لاله‌های واژگون
باز هم از مأذن بخش بلند «دیزمار»

از میان میغ و مِه، روح بلند عاشقی
پر کشید از «ورزقان»، تا قرب اَوْ اَدْنَای یار

مرد میدان تعهّد، رهرو کوی یقین
عاشق کوی ولایت، عارف خدمتگزار

مرد تدبیر و جهاد و کار و عدل و داوری
سائس و مرد قضا و حکمرانی استوار

اسوه تقوا و ایمان، زهد و صِدق و بندگی
سالک راه تَبتُّل، عابد شب‌زنده‌دار

فقه پویای ولایی را فقیهی مجتهد
عالِم ربّانی عصر و حکیم روزگار

در تولّا و تبرّا، مؤمنی ثابت‌قدم
در نژاد و عِرق و طینت، سیّدی والاتبار

خادم درگاه خورشید خراسانی، «رضا»
در ردای خادمی، دارای تاج افتخار

بین یاران خودی، او صاحب رحمی عظیم
در «اَشِدَّاءٌ عَلَی الْکُفَّار»، مرد کارزار

ذوب در امر ولایت بود و تسلیم امام
چشم بر لب‌های رهبر داشت در هر کار و بار

او که در کار قضا شمشیر عدلش تیز بود
در پی احقاق حق، چون ضربه‌های ذوالفقار

سال‌ها در مسند عدل، او پناه خلق بود
چون نظام حق بود از عدل حاکم پایدار

پرچم عدل از قضاوتهای او، در اهتزاز
حق، تجلّی کرد در عهدش به رنگ اقتدار

معنی خشکیده وحدت، به کوی اتّحاد
گشت از صهبای آن پیر عدالت خوشگوار

روز از آیینه‌ تار قضا، زنگار شُست
تا نگردد چهره‌ قانون، غبارآلود و خوار

شب که شد، فانوس خلوتگاه او از سوز دل
گشت روشن، تا بسوزاند حجاب نفس تار

دین و دانش را گره زد در حریم معرفت
تا بتابد مِهر حق زآیینه آن شهسوار

قُلزم تدقیق را بر ساحل لب، جلوه داد
کرسی دانش ز عطر فضل او شد مشکبار

در طراز اجتهادش، رتبه، فوق عرش بود
فقه و ادراکش، دُری در دُرج دانش باوقار

آینه‌ خورشید کی مقهور گَردِ حاسد است؟
«شش کلاس» وهم، شد بر چهره‌ حق، پرده‌دار؟

سُرمه‌ خفّاش، کی بینایی افزون می‌‌کند؟
کی نشیند بر رخ دریا ز خاشاکی غبار؟

در هجوم خنده‌ دندان‌نمای تیرها
صبر او، شد دافع تیر ملامت بی‌شمار

ای عجب کز جهل خود، سبقت به سُخره می‌برند
روبهان حیله‌گر، در پیش شیر بیشه‌زار

او که در فقه و حقوق، استاد بود و دکترا
شد نشان تیر طعن ناکس بی‌شرم و عار

در میانِ تیر استهزاء و زهر طعنه‌ها
صبر سردار خراسانی، مرامی چون حصار

لب فروبست و شکستِ آینه تکثیر شد
بوسه زد بر تیغ تهمت، محو در عشق نگار

گشت خاموش و صبوری کرد همچون مرتضی
تا نگردد سَدّ راه نهضت معنامدار

چون ردای رأس جمهوری به دوش جان کشید
نبض هستی، تازه شد در جسم و جان این دیار

در درایت او «رجایی» بود و عین «باهنر»
در سیاست، مکتب و راه «رضا» را یادگار

تشنه‌کامی در کویر حیرت و مرز غریب
پای همّت را نیاسود او ز جهد و پشت‌کار

در ستیغ مجمع گیتی، به کف خورشید وحی
زد به قلب تار استکبار، برقی ماندگار

صیقل منطق به تیغ دیپلماسی هدیه داد
عزّت میهن برآورد از میان گیر و دار

دیپلماسی در نگاهش، اقتدارِ منزلت
همّتش پیوندِ یاران بود و دفع انکسار

ذوب در خورشید رهبر بود چون شمع سحر
چشم، محو آفتاب و دل به نورش واگذار

«مَن» به مسلخ برد و استغراق در توحید یافت

تا نیفتد راه عترت، لحظه‌ای از اعتبار

شد شهید راه جُمهور و فدای مصلحت
تا شود اندر سواد حکمرانی، رستگار

هر کجا نالید دردی، او چو مرهم می‌رسید
از جنوب گرم و تفته تا شمال و هر کنار

در کویر و کوه و دشت و شهرها خالی نشد
در ره خدمت سر و پای وی از گرد گذار

جمع، ایمان و خلوص و خدمت اندر ذات او
خادم خورشید طوس و محرم بی‌برگ و بار

داد را با کلک قانون، آنچنان صرّاف بود
کز نهیب هیبتش، اصحاب فتنه جمله زار

عدل را در قامت قانون حق تصویر کرد
ریشه‌‌های هرزه را برکند از این سبزه‌زار

حکمرانی در نگاهش، ذبح پندار خودی است
عشق خلق و مهر مولا شیوه آن دل‌فگار

آن «امیر» و «سیّدِ تبریز» و «سیّدموسوی»
«رحمتی» با «همرهان تیزپرواز سوار»

شعله‌ای از مَکمنِ کینه رسید و از قضا
گشت هفت اختر به گِرد شمس رویش جان‌نثار

بهر معراجش بُراق ابر و احرامش ز مِه
تا به قُربِ قابِ قوسَیْن، جبرئیلش در جوار

او «شهید خدمت» و مهمان شاه طوس شد
همچو «ابراهیم» شد از جان خلیل کردگار

قدسیان را بوسه‌گاه آمد حریم مرقدش
عزّتش افزون و مکر دشمنان شد تار و مار

نام او با خون نوشتن، رسم مجنونان عشق
ای خوش آن‌کو چون «رئیسی» شد فدای عشق یار

تا ابد در وسعت این نهضت خونین‌سرشت
نام او جاوید ماند در جهان، خورشیدوار

دکتر محمّدابراهیم مالمیر
دانشگاه رازی
۱۴۰۵/۰۲/۳۰

پایان پیام/