معراج سرخ صبوری
باز هم خون شقایق ریخت اندر کوهسار
از قضا در خون نشسته چهره سبز بهارمیرسد بانگ اذان لالههای واژگون
باز هم از مأذن بخش بلند «دیزمار»از میان میغ و مِه، روح بلند عاشقی
پر کشید از «ورزقان»، تا قرب اَوْ اَدْنَای یارمرد میدان تعهّد، رهرو کوی یقین
عاشق کوی ولایت، عارف خدمتگزارمرد تدبیر و جهاد و کار و عدل و داوری
سائس و مرد قضا و حکمرانی استواراسوه تقوا و ایمان، زهد و صِدق و بندگی
سالک راه تَبتُّل، عابد شبزندهدارفقه پویای ولایی را فقیهی مجتهد
عالِم ربّانی عصر و حکیم روزگاردر تولّا و تبرّا، مؤمنی ثابتقدم
در نژاد و عِرق و طینت، سیّدی والاتبارخادم درگاه خورشید خراسانی، «رضا»
در ردای خادمی، دارای تاج افتخاربین یاران خودی، او صاحب رحمی عظیم
در «اَشِدَّاءٌ عَلَی الْکُفَّار»، مرد کارزارذوب در امر ولایت بود و تسلیم امام
چشم بر لبهای رهبر داشت در هر کار و باراو که در کار قضا شمشیر عدلش تیز بود
در پی احقاق حق، چون ضربههای ذوالفقارسالها در مسند عدل، او پناه خلق بود
چون نظام حق بود از عدل حاکم پایدارپرچم عدل از قضاوتهای او، در اهتزاز
حق، تجلّی کرد در عهدش به رنگ اقتدارمعنی خشکیده وحدت، به کوی اتّحاد
گشت از صهبای آن پیر عدالت خوشگوارروز از آیینه تار قضا، زنگار شُست
تا نگردد چهره قانون، غبارآلود و خوارشب که شد، فانوس خلوتگاه او از سوز دل
گشت روشن، تا بسوزاند حجاب نفس تاردین و دانش را گره زد در حریم معرفت
تا بتابد مِهر حق زآیینه آن شهسوارقُلزم تدقیق را بر ساحل لب، جلوه داد
کرسی دانش ز عطر فضل او شد مشکباردر طراز اجتهادش، رتبه، فوق عرش بود
فقه و ادراکش، دُری در دُرج دانش باوقارآینه خورشید کی مقهور گَردِ حاسد است؟
«شش کلاس» وهم، شد بر چهره حق، پردهدار؟سُرمه خفّاش، کی بینایی افزون میکند؟
کی نشیند بر رخ دریا ز خاشاکی غبار؟در هجوم خنده دنداننمای تیرها
صبر او، شد دافع تیر ملامت بیشمارای عجب کز جهل خود، سبقت به سُخره میبرند
روبهان حیلهگر، در پیش شیر بیشهزاراو که در فقه و حقوق، استاد بود و دکترا
شد نشان تیر طعن ناکس بیشرم و عاردر میانِ تیر استهزاء و زهر طعنهها
صبر سردار خراسانی، مرامی چون حصارلب فروبست و شکستِ آینه تکثیر شد
بوسه زد بر تیغ تهمت، محو در عشق نگارگشت خاموش و صبوری کرد همچون مرتضی
تا نگردد سَدّ راه نهضت معنامدارچون ردای رأس جمهوری به دوش جان کشید
نبض هستی، تازه شد در جسم و جان این دیاردر درایت او «رجایی» بود و عین «باهنر»
در سیاست، مکتب و راه «رضا» را یادگارتشنهکامی در کویر حیرت و مرز غریب
پای همّت را نیاسود او ز جهد و پشتکاردر ستیغ مجمع گیتی، به کف خورشید وحی
زد به قلب تار استکبار، برقی ماندگارصیقل منطق به تیغ دیپلماسی هدیه داد
عزّت میهن برآورد از میان گیر و داردیپلماسی در نگاهش، اقتدارِ منزلت
همّتش پیوندِ یاران بود و دفع انکسارذوب در خورشید رهبر بود چون شمع سحر
چشم، محو آفتاب و دل به نورش واگذار«مَن» به مسلخ برد و استغراق در توحید یافت
تا نیفتد راه عترت، لحظهای از اعتبار
شد شهید راه جُمهور و فدای مصلحت
تا شود اندر سواد حکمرانی، رستگارهر کجا نالید دردی، او چو مرهم میرسید
از جنوب گرم و تفته تا شمال و هر کناردر کویر و کوه و دشت و شهرها خالی نشد
در ره خدمت سر و پای وی از گرد گذارجمع، ایمان و خلوص و خدمت اندر ذات او
خادم خورشید طوس و محرم بیبرگ و بارداد را با کلک قانون، آنچنان صرّاف بود
کز نهیب هیبتش، اصحاب فتنه جمله زارعدل را در قامت قانون حق تصویر کرد
ریشههای هرزه را برکند از این سبزهزارحکمرانی در نگاهش، ذبح پندار خودی است
عشق خلق و مهر مولا شیوه آن دلفگارآن «امیر» و «سیّدِ تبریز» و «سیّدموسوی»
«رحمتی» با «همرهان تیزپرواز سوار»شعلهای از مَکمنِ کینه رسید و از قضا
گشت هفت اختر به گِرد شمس رویش جاننثاربهر معراجش بُراق ابر و احرامش ز مِه
تا به قُربِ قابِ قوسَیْن، جبرئیلش در جواراو «شهید خدمت» و مهمان شاه طوس شد
همچو «ابراهیم» شد از جان خلیل کردگارقدسیان را بوسهگاه آمد حریم مرقدش
عزّتش افزون و مکر دشمنان شد تار و مارنام او با خون نوشتن، رسم مجنونان عشق
ای خوش آنکو چون «رئیسی» شد فدای عشق یارتا ابد در وسعت این نهضت خونینسرشت
نام او جاوید ماند در جهان، خورشیدواردکتر محمّدابراهیم مالمیر
دانشگاه رازی
۱۴۰۵/۰۲/۳۰پایان پیام/





















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰